خیلی سعی کرد تا همه چیز رو بفهمه،اما نتونست.سعی کرد به کمک فیزیک و ریاضیات و حتی فلسفه همه چیز رو اندازه بگیره اما نا گهان دریافت که در هستی، چیزهایی هست که با ابزار های او نمیشه اون ها رو اندازه گرفت یا فهمید. پس گیچ شد و فرو رفت.بعدهمه محاسباتش رو خط زد و از نو شروع کرد. همه ی اجزا رو شمرد اما حس کرد چیزی این وسط کمه. فرمول های او جایی نیمه تمام می موندند.دوباره گیچ شد،پس فرو رفت. طیبعت،آزمایشگاه ها و کتابخانه ها رو جست و جو کرد اما نیافت.می خواست برگرده اما نتونست ،راه آمده مثل کلافی سردرگم،پیچیده و ناپیدا بود. می خواست پیش بره اما نتونست:راهی که می رفت بن بست بود.پس کلافه شد،لغزید و بازهم فروتر رفت .فرصت تمام می شد و او در جاده ای کدر می رفت و بر می گشت. می رفت و فرو می رفت.برگشت و فرو تر می رفت.ناگهان هرچی رو که یافته بود هم از دست داد و پرسش ها زیاد و زیادتر شد. معما ها بیش ترو بیش تر شد و ذهنش تاریک شد.چراغ روحش خاموش شدو ظلمت به جانش افتادو. کور شد و سررشته از دستش رها شد،پس فروتر رفت. دیگه به جای این که او مسله رو حل کنه خودش به پرسشی دشوار و بغرنج تبدیل شده بود که باید کسی خودش رو حل می کرد.ناگهان من اون رو یافتم . گفت:من او رو حل کرده ام .گفت:من پاسخ همه ی پرسش های دشوار او هستم. وقتی دانست پاسخ چیست ابزارهاش رو دور ریخت واز اون ها گریخت.اما این کافی نبود . او باید هنوزهم می گریخت. باید دور می شد . پس فرو تر رفت . سنگی که برداشته بود سنگین بود پس ترازوش شکست و نظمش به هم ریخت . از بی نظمی پریشان شد.و دورخودش چرخید تا رها شود اما فرو تر رفت. بی قرار شد. بالا رفت .بالا و بالاتر رفت . اما هنوز کافی نبود .آن چنان بالا رفت که ناپیدا شد اما باز هم کافی نبود. پس در خودش فرو رفت و کوچک و کوچکتر شد و از آن ارتفاع فرو افتاد. پس تباه شد.

(روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور،نشر مرکز)


 

نوشته شده توسط لعیا خاکی در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 9:56 موضوع | لینک ثابت