موبایلم هرچند دقیقه یک بار به صدا در می آید، هر بارکسی آن سوی خط سخن می گوید و من هیچ نمی شنوم و من تنها خستگی را، ناامیدی را، و خشم را می شنوم.

ساعت 3:10بامداد است .چشمانم بی خواب است ودلم آشوب.

امشب حس می کنم خسته ام، خسته از 23 سال زندگی کردن، خسته از تصور بودن، خسته ام .می خواهم فریاد بکشم  کاش توانی بود برای فریاد کشیدن.

خدایا چرا اینقدربی قرارم! پس طاقتم  چه شد!آن همه تحمل که نعمتم دادی!؟

((و ما برای هر امتی شریعت و معبدی مقرر فرمودیم تا بذکر نام خدا پردازند که آنها را از حیوانات بهائم روزی داد پس بدانید که خدای شما خدایست یکتا همه تسلیم فرمان او باشید و ای رسول ما،تو متواضعان و خاشعان را بشارت بده(34)آنهایکه چون یاد خدا کنند،دلهاشان هراسان شود وهر چه مصیبت ببینند صبور باشند و نماز به پا دارند واز آنچه روزیشان کردیم انفاق می کنند(35)سوره حج))

قرآن را می بندم، سجاده ام را می خواهم.

الله اکبر   الله اکبر   الله اکبر  الله اکبر

2رکعت نماز صبر می خوانم بر من واجب قربت الی الله.

 


 

نوشته شده توسط لعیا خاکی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 8:26 موضوع | لینک ثابت