دکترباپدر صحبت می کند،رنگ از روی پدرمی پرد،شل می شوداما بازهم باصلابت می ایستد. اومرد است. درتمام این لحظات دلم به حالش می سوزد.یکی،یه روزی،به او گفت: مرد شدن یعنی خم به ابرو نیاوردن،ناله نکردن حتی آه نکشیدن،وپدر سر مشق دوران نوجوانی و جوانی خود را خوب مشق می کند.

روزها ی آخر فرجه های امتحانی بود در تمام این 3روز دست ودلم به هیچ کار نمی رفت چه برسد به خواندن درس.فکر زندگی یک مرد بدون یک پا با تمام تعریف هایی که جامعه ی من از یک مرد دارد برایم کابوس شده بود.

راه رفتن با یک پا در پیادروهای ناهموار وپلکانی،درخیابان های پر چاله ی شهر، بالا رفتن از پله های یک بانک حتی برای برداشت ازدستگاه خود پرداز،رانندگی دراتومبیلی که از آدم های سالم هم سخت فرمان می برد،استفاده از اتوبوس وقطار و هواپیماکه آدم های سالم آن را برای آدم های سالم دیگری تولید کرده اند ،تفریح میان ابزارها ووسایل ومحیطی که برای آدم هایی ایجاد شده که 2چشم بینا دارند،2گوش شنوا،2دست  و 2پای سالم و...

حتی تا چند ساعت قبل هم شاید تصورش را نمی کردم شهری که همیشه به نظرم کوچک می رسید وبخشی ازاقتصادش هم بر سراین مرد وخانواده اش می چرخید حالا تا چند ساعت دیگر این شهر با تمام کوچکی اش کابوسه بزرگی می شود وبرسرمرد وخانواده اش ویران.

عمو احمد سالهاست که مبتلا به دیابت است.قند بالای او همیشه خود را درزخم ها ی پایش نشان می داد واین باروضع بدترازهمیشه بود.

پدر حرف های دکتر راتکرارمی کرد حتی منتظراین هم باشید که ازاتاق عمل بیرون بیاید و تا زانو را هم برداشته باشیم.

تصور نداشتن یک پا  وقت راه رفتن پاهایم تیر می کشید.

عمل تمام شد.دکترفقط شست پا را برداشت.حالا همه چیز به فیزیولوژیک بدن عمو و دعاهای ما . البته خواست خدا بند بود.

شب بعد از عمل گزارش خانم دکتر میرسیدی خبرنگا صداوسیما ازعملکرد مثبت پمادآنژیوپارس برای درمان زخم پای دیابتی ها ورضایت وتشکر بیماران وخبر از بی اطلاعی بیماران ومراجعه دیرهنگامشان برای دریافت پماد که همین سبب قطع پای آنان می شدعلاوه بربغض که برگلوی من وخانواده ام گذاشت من رابه فک فروبرد.10 سال است که پدر دیابت دارد وما فقط مختصراطلاعاتی درباره ی این بیماری داریم .پدر 10سال است دیابت دارد و هنوز عضو سازمان بیماری های خاص نشده است هنوزعملکرد این سازمان را نمی دانیم هنوز برای عضو شدن در سازمان به دلیل نیمه خصوصی بودنش تردید داریم . در پروند های مختلفی دیابتی بودن پدر ثبت شده است اما چه سودی؟؟؟

 چند سال می خواهیم عمر کنیم؟ 50،60 یا70 سال؟ هر روز دردی بر پیکره ی زندگیمان نصب می کنیم، دردی که زندگی را برما ودیگران سخت می کند، دردی که تنها به دلیل بی اطلاعی ازدنیای اطرافمان حاصل می شودازدنیایی که نامش رادنیای اطلاعات نهاده اند.

افکار قدیمی یمان رابا وصله وپینه بدنبال زندگیمان می کشانیم.افکاری که پرسیدن را،آگاه شدن به کمک دیگران راکوچک وحقیرشدن آدمی می داند.افکاری که به ما می آموزد که اطلاع رسانی را اصل بدانیم نه اطلاع یابی را.افکاری که ما راهنوز آماده پذیرش دولت کوچک نمی کند.افکاری که بر شهرم وکشورم حاکم است .افکاری که سبب شده امروز مردم شهرم از دیدن عمویم درمغازه خود،از پشت فرمان نشستنش تعجب کنند افکاری که زندگی را محدود می کند.

افکاری که باید آرزوی مرگش را کنیم صمیمانه و از ته دل.

 

 


 

نوشته شده توسط لعیا خاکی در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 1:22 موضوع | لینک ثابت