ما این روزها افسرده روح و افسرده دل که هیچ افسرده جسم نیز گردیدیم و همه اینها بر گردن والده بهتر از جانمان می باشد.آخر یکی به این والده بهتر از جان نمی گوید که ای والده کودک ۳ و ۴ ساله را چه به کتاب خواندن و آموختن؟آنگاه که در توانت نمی باشد تمام کتابهای عالم را برای طفل بهتر از جانت مهیا سازی از برای چه او را از طفولیت کتاب خوان می کنی.به والله که دلمان برای این والده بهتر از جان بد کباب می باشد آن زمان که تصور می نمایم ایامی بسیار آن بهتر از جان از مقرری خود که آن را هم از اداره فرهنگ دریافت می نمود از برای ما می داد و کتاب می گرفت.
در همان ایام که سنی برابر ۱۱ و ۱۲ سال بهار زندگی خود داشتیم لقب کرم کتاب را به سختی یدک می کشیدیم. میگویم سخت چون در آن ایام ما نازک اندام بودیم و گردنمان قدر موی باریک.همان طور که قد کشیده و خانم تر می شدیم هوارمان بر سر والده بیشتر که کتابهای بیشتری می خواهیم.از همان کتابهای ۵۰۰ و ۶۰۰ صفحه ای که آدمی بعد از خواندنش به تصورمان حتما یک ابن سینایی،سهروردی ای،چیزی می شدیم. در همان زمانها بود که والده بهتر از جانم به من وعده مکانی را می داد که دارالعلوم می گفتنش و در آنجا علوم دانان بسیار دانش خود را و شاید گاهی بعضی از آنان دانش کتابها را با محبت فراوان بر ما عرضه می دارند.بهتر از جانم می گفت آنگاه در آن دارلعلوم می توانم مکانی را بیابم که نه ده تا نه صد تا بلکه یک ساختمان کتاب دارد.آنگاه به ما نه اجازه نامه شفاهی بلکه کتبی داد که می توانیم ایام چند در آنجا باشیم و روزگار بگذرانیم و تا می توانیم کتاب بخوریم.
از کتابهای یک صفحه ای تا هزار صفحه ای.از آن کاتبانی که ما از آنان خوشمان می آید و برای یک بار دیدنشان از فاصله هزار کیلومتری همچون کبوتری بال بال می زنیم و همچون گلی زیبا پرپر می شویم و چه آن کتابهایی از کاتبانی که چشم دیدارشان را که هیچ،چشم دیدار عکس هایشان را هم نداریم و نخواهیم داشت.
والده می گفت:آدمهای بسیار مهر ورزی در آن مکان موجود می باشند که کتابها را در حالی که نوازش می دهند و قربان صدقه جلدو صفحاتشان می روند برای ما به ارمغان می آورند و تا به ما می رسند قربان صدقه ما هم رفته و با نگاه که همان زبان بی زبانی است می گویند:تصدقتان،مراقب جان بی نوایمان باشی ها و ما او را مطمئن می سازم که تنها علم کتاب را می خورم نه جلد و صفحه های آن را و او کتاب را با چشمانی منتظر به بازگشت به ما می سپارد والده ما آن زمان به ما می فرمود که در آن هنگام ما خود یک فیلسوفی،دانشمندی،چیزی خواهیم شد و دیگر به حال ابن سینا و سهروردی رشک نخواهیم ورزید و ما با این آرزو بزرگ شدیم.
آه والده بهتر از جانم کجایی؟ که ببینی آرزوهایم بر باد رفت!کجایی که طفلک خود را سرخورده و دل شکسته یابی که ببینی در مقابل علوم سرای علوم دانان دارلعلومم ایستاده،این پا و آن پا می کنم و با گردنی کج و چهره ای معوج چشمان پر تمنایم را به کتابهای علوم دانان مهربانم سپرده ام.
وای قربان جان عزیزت شوم کجایی؟تا بگویم دلت را به بازگشت طفلکت در آن هنگام که دانشمند نشده خوش نکن،که من رسما می خواهم از دانشمند شدن استعفا دهم.
وای بهتر از جانم کجایی؟همه دوستان و آشنایان را جمع کن که من حتی می خواهم با شجاعت تمام از سر دلشکستگی و خستگی لقب کرم کتاب بودنم را هم پس دهم،من دیگر نمی توانم بدون وجود کتاب یک کرم کتاب باشم.
امضا:کرم کتاب سابق
نوشته شده توسط لعیا خاکی در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 16:29 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
حرکت از نو
دکتر محمد فاضلی
دکتر رازقی
انجمن جامعه شناسی ایران
فصل نو
خدای من
دکتر ناصر فکوهی
دکتر نعمت الله فاضلی
چهلچراغ
گل آقا
روزنامه ی اعتماد
دهخدا آنلاین
پایگاه اطلاع رسانی دکتر علی شریعتی
همشهری آنلاین
خبرگزاری ایسنا
جامعه، جمعيت و فرهنگ
پشت بام
صراحت گو
یادداشت های دوبرادر
باران دخت
هسته علمی علوم اجتماعی
پوست نارنج
خانه انسان شناسی ایران
موسسه ی مطالعات ملی
دفتر مشق
فرهنگ شناسی
ابتکار سبز
کمی تا قسمتی جدی
بنیاد باران
نوشته های پیشین
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
طراح قالب
POWERED BY