5و6 سال پیش چه تلاش پیگیرانه ای داشتن برای حک شدن تصویرشان برذهنم،نه ذهن من بلکه ذهن همه ی مردم.مهربان شده بودند،از چشمانشان دیگر مهر می بارید مهری دلسوزانه. مهری که دوستش داشتم چون اینگونه تصور می کردم که این چشم ها نگران من هستند،من وهمه ی مردم.
ومن وهمه ی مردم چه زود و ساده و صمیمانه باور کردیم وپذیرفتیم آنچه را که آنان عنوان می داشتند و سعی در ماندگاری این باور در نزد من و همه ی مردم می کردنند.به من وهمه ی مردم یاد دادند که به آنان اطمینان کنیم چون به ما اطمینان دارند چون دوستمان هستند به من وهمه ی مردم یاد دادند که شماره ی تماس آنان را چون شما ره های تماس خانه هایمان به ذهن بسپاریم تا یاریمان دهند دروقت نیازو ما چه زود شماره هایشان را در دفترچه ی ذهنمان یادداشت کردیم و حالا....
چقدر سخت باهم دوست شدیم وچه راحت داریم ازهم فاصله می گیریم این تقصیر من وهمه ی مردم است یا آنان نمی دانم.اما می دانم که دیگر در چشمانشان محبت نمی بینم نه من و نه همه ی مردم بلکه در چشمانشان پرسش است پرسشی درد آورو سخت،پرسشی استفهامی.آری در چشمانشان می بینم که به من و همه ی مردم دیگر اطمینان ندارند می بینم که انگاردوستمان نیستند.انگار تغییر کرده اند.
لباس هایشان تغییر کرده است همچون نیروهای ضد شورش لباس می پوشند وکلاه بر سر می گذارند اسلحه ی کلاشینکف بر دوش وباتومی در حال تاب خوردن در دست و آن پارچه ی فسفری رنگ که به زبان فارسی و انگلیسی رویش نوشته شده است پلیس.
به بهانه ی اتفاقی ناگوار که در شهرستان گرگان به وقوع پیوست.