دکترباپدر صحبت می کند،رنگ از روی پدرمی پرد،شل می شوداما بازهم باصلابت می ایستد. اومرد است. درتمام این لحظات دلم به حالش می سوزد.یکی،یه روزی،به او گفت: مرد شدن یعنی خم به ابرو نیاوردن،ناله نکردن حتی آه نکشیدن،وپدر سر مشق دوران نوجوانی و جوانی خود را خوب مشق می کند.

روزها ی آخر فرجه های امتحانی بود در تمام این 3روز دست ودلم به هیچ کار نمی رفت چه برسد به خواندن درس.فکر زندگی یک مرد بدون یک پا با تمام تعریف هایی که جامعه ی من از یک مرد دارد برایم کابوس شده بود.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط لعیا خاکی در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 1:22 موضوع | لینک ثابت