تبليغاتX
جامعه ی من
 

معرفی یک کتاب

* یک سنجاب هیچ وقت یک راسو را با یک سنجاب اشتباه نمی گیرد،ومن هیچ وقت یک غیر ایرانی را با یک ایرانی اشتباه نمی گیرم.بر خلاف عقیده ی اکثرغربی ها که تمام خاورمیانه ای ها شبیه هم هستند،ما می توانیم همدیگررا وسط جمعیت به همان آسانی پیدا کنیم که دوستان ژاپنی من همولایتی هایشان را میان جمعیتی از آسیای شرقی ها.انگار یک فرکانس رادیویی خاص داریم که فقط رادار ایرانی ها آن را می گیرد.


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط لعیا خاکی در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 21:9 موضوع | لینک ثابت


نوای دل

باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش                 وین سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده  که در میکده عشق فروشند                   ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک             جهدی کن و سر حلقه ی رندان جهان باش

دلدار که گفتا بتوام دل نگران ست                       گو میرسم اینک بسلامت نگران باش

خون شد دلم از حسرت آن لعل روانبخش              ای درج محبت بهمان مهر و نشان  باش           

تا بر دلش از غصه غباری ننشیند                       ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش

                                      حافظ که هوس می کندش جام جهان بین

                                       گو در نظر آصف جمشید مکان باش


 

نوشته شده توسط لعیا خاکی در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 21:57 موضوع | لینک ثابت


داستانک

آرتور اشی- قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون-به خاطرخون آلوده ای که درجریان یک عمل جراحی درسال 1983دریافت کرد،به بیماری ایدزمبتلا شد ودر بسترمرگ افتاد.اوازسراسر دنیا نامه هایی از طرفداران اش دریافت کرد.یکی از طرفداران اش نوشته بود:چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟

آرتور درپاسخ اش نوشت:در دنیا،50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند، 5 میلیون نفر یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند، 500 هزار نفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند،50 هزار نفرپا به مسابقات می گذارند،5 هزار نفر سرشناس می شوند،50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند،4 نفر به نیمه نهایی می رسند و2 نفر به فینال ...  . آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم،هرگز نگفتم  (خدا یا چرا من؟)و امروز که از این بیماری رنج می کشم نیز نمی گو یم (خدایا چرا من؟) 

 


 

نوشته شده توسط لعیا خاکی در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت


داستانک

روزی روزگاری فردی برای گرفتن ستاره ای،از لبه ی پرتگاه پرید.درست در موقع سقوطش پشیمان شد و با خودش فکرکرد چرا؟ من که به این ستاره نمی رسیدم.

رهگذری از کناراین قصه گذشت و زیر لب نجوا کرد اگر همچنان به گرفتن ستاره اعتقاد داشت به ستاره اش می رسید .


 

نوشته شده توسط لعیا خاکی در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت


خدا کسی فکر ما نیست

کنسرت ایرانی که دختران قوچان در قهوه خانه ی آواز((کافه شانتان ))تفلیس برای روسها وترکمنها  به وزن تصنیف((ای خدا لیلی یار ما نیست))داده اند.

دخترها هم آواز:

بزرگان جملگی مست غرورند

خدا کسی فکر ما نیست

ز انصاف و مروت سخت دورند

خدا کسی فکر ما نیست


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط لعیا خاکی در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting