نوشتم از سر سرگردانی،نوشتم چون دلم در حال ترکیدن بود،نوشتم چون فکر می کردم تنها می توانم بنویسم.
دلم برایش می سوزد.برای او مادر،مریم و امیر حسین،دلم برای زن آقا معلمم می سوزد،دلم حتی برای آقا معلمم هم می سوزد دلم حتی برای افکار واعتقادات آقا معلمم هم می سوزد.
چندین بار او را دیده بودم زنی خوشرو و مهربان،بسیار آرام ومتین و دوست داشتنی.او به واسطه ی آن که اول از همه مادر دوست خواهرم وبعد همسر آقا معلمم است می شناسم و او هم دقیقا من را به همین واسطه ها می شناسد هر وقت همدیگر را می بینیم،می ایستیم و سلامی وعلیکی و احوال پرسی،گفتم (می بینیم)نمی دانم این بار که ببینمش چه می کنم؟
بزارید برایتان بگویم.بگویم از کسی که به خاطر او این پست را در وبلاگم گذاشته ام.
او باردار شد.با داشتن دو فرزند که اولی یعنی مریم 16 ساله وامیر حسین که به تصورم که باید 12 سالش باشد.او قرار است برای سومین بار مادر شود ولی نمی داند که چرا چشم هایش اینقدر درد می کند ،چرا می سوزد. آنقدر چشم هایش آزارش می دهند که مجبور به مراجعت به دکتر می شود و دکتر که می گوید:کوچولوی توی راهی او هدیه ای بس خطرناک برای مادر به ارمغان آورده است ( نا بینایی کامل ودایم).
مادر می ترسد.مادر از ندیدن مریم درمقام دانشجویی از ندیدنش در لباس عروسی می ترسد.
قلب مادر گر می گیرد از ترس ندیدن امیر حسین از ترس ندیدن بزرگ شدن پسرش ازترس این که او را در لباس دامادی نبیند.
او با تمام وجود فریاد می زد که می ترسد.اما انگار فریاد او حتی به اندازه ی یک نجوا هم بلند نبود.هیچ کس صدای او را، خواست او را،نشنید،نفهمید.
گفتند:نعمت است شاید برکت.گفتند:هدیه است و هدیه را پس نمی دهند.گفتند:خدا را قهر می گیرد.گفتند:خدا بزرگ است.گفتند: در رسم ما نیست. گفتند:از کجا معلوم که دکتر ها درست می گویند.
به خیال خود که نوزادشان،تازه واردشان اگر به جای 9ماه، 8 ماهه آید،دیگر مادر را اذیت نمی کند. قرار تولد کودک را 8 ماهگی می گذارند.
زمان می گذرد،زمان برای پس فرستادن هدیه می گذرد.زمان برای جبران می گذرد.
حالا 8 ماه از آن روز ها گذشته است. همه جا آرام است.همه آرامند.مادر آرام است در خانه ی خود در گوشه ی ساکت اتاقش .
یک ماه دیگر نوزادی می آید. نوزادی که از همان لحظه ی ورود باید یاد بگیرد که عصای سفید مادر باشد.