می خواستم بگویم،اما نگفتم.از سال روز تولد دکتر علی شریعتی،از دکتر زهرا رهنورد به بهانه ی مصاحبه اش با روز نامه ی جام جم،از صحبتهای دکتر سارا شریعتی درباره ی محسن نامجو،از آمدن برادرم از سفری 4ساله ورفتن دوباره اش شاید تا زمانی نا معلوم،از بر هم خوردن رویاهای یلدای ام با برپا نشدن جشن شب چله چهلچراغی ها،از smsارسالی دوستانم به دلایل ومناسبت های مختلف،از سفر های استانی ریس جمهوری و استان عجیب و غریب من.
آنقدرنگفتم که فکر می کنم باید در یادداشت های تاریخ گذشته بگویم،اما شاید وقتی دیگر.
نوشته شده توسط لعیا خاکی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 15:12 موضوع | لینک ثابت
دوست دارم
روز دانشجو را وقتی تبریک بگویم
که
فقط دانشجو باشم
دانشجو باشیم.
نوشته شده توسط لعیا خاکی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 10:29 موضوع | لینک ثابت
جاده یعنی غربت
باد،آواز،مسافر و کمی میل به خواب
یک نفر دلتنگ است
یک نفر می بافد
یک نفر می شمرد
یک نفر می خواند
زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست:مثلا این خورشید.
نوشته شده توسط لعیا خاکی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 10:9 موضوع | لینک ثابت
نوشتم از سر سرگردانی،نوشتم چون دلم در حال ترکیدن بود،نوشتم چون فکر می کردم تنها می توانم بنویسم.
دلم برایش می سوزد.برای او مادر،مریم و امیر حسین،دلم برای زن آقا معلمم می سوزد،دلم حتی برای آقا معلمم هم می سوزد دلم حتی برای افکار واعتقادات آقا معلمم هم می سوزد.
چندین بار او را دیده بودم زنی خوشرو و مهربان،بسیار آرام ومتین و دوست داشتنی.او به واسطه ی آن که اول از همه مادر دوست خواهرم وبعد همسر آقا معلمم است می شناسم و او هم دقیقا من را به همین واسطه ها می شناسد هر وقت همدیگر را می بینیم،می ایستیم و سلامی وعلیکی و احوال پرسی،گفتم (می بینیم)نمی دانم این بار که ببینمش چه می کنم؟
بزارید برایتان بگویم.بگویم از کسی که به خاطر او این پست را در وبلاگم گذاشته ام.
او باردار شد.با داشتن دو فرزند که اولی یعنی مریم 16 ساله وامیر حسین که به تصورم که باید 12 سالش باشد.او قرار است برای سومین بار مادر شود ولی نمی داند که چرا چشم هایش اینقدر درد می کند ،چرا می سوزد. آنقدر چشم هایش آزارش می دهند که مجبور به مراجعت به دکتر می شود و دکتر که می گوید:کوچولوی توی راهی او هدیه ای بس خطرناک برای مادر به ارمغان آورده است ( نا بینایی کامل ودایم).
مادر می ترسد.مادر از ندیدن مریم درمقام دانشجویی از ندیدنش در لباس عروسی می ترسد.
قلب مادر گر می گیرد از ترس ندیدن امیر حسین از ترس ندیدن بزرگ شدن پسرش ازترس این که او را در لباس دامادی نبیند.
او با تمام وجود فریاد می زد که می ترسد.اما انگار فریاد او حتی به اندازه ی یک نجوا هم بلند نبود.هیچ کس صدای او را، خواست او را،نشنید،نفهمید.
گفتند:نعمت است شاید برکت.گفتند:هدیه است و هدیه را پس نمی دهند.گفتند:خدا را قهر می گیرد.گفتند:خدا بزرگ است.گفتند: در رسم ما نیست. گفتند:از کجا معلوم که دکتر ها درست می گویند.
به خیال خود که نوزادشان،تازه واردشان اگر به جای 9ماه، 8 ماهه آید،دیگر مادر را اذیت نمی کند. قرار تولد کودک را 8 ماهگی می گذارند.
زمان می گذرد،زمان برای پس فرستادن هدیه می گذرد.زمان برای جبران می گذرد.
حالا 8 ماه از آن روز ها گذشته است. همه جا آرام است.همه آرامند.مادر آرام است در خانه ی خود در گوشه ی ساکت اتاقش .
یک ماه دیگر نوزادی می آید. نوزادی که از همان لحظه ی ورود باید یاد بگیرد که عصای سفید مادر باشد.
نوشته شده توسط لعیا خاکی در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 19:55 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
حرکت از نو
دکتر محمد فاضلی
دکتر رازقی
انجمن جامعه شناسی ایران
فصل نو
خدای من
دکتر ناصر فکوهی
دکتر نعمت الله فاضلی
چهلچراغ
گل آقا
روزنامه ی اعتماد
دهخدا آنلاین
پایگاه اطلاع رسانی دکتر علی شریعتی
همشهری آنلاین
خبرگزاری ایسنا
جامعه، جمعيت و فرهنگ
پشت بام
صراحت گو
یادداشت های دوبرادر
باران دخت
هسته علمی علوم اجتماعی
پوست نارنج
خانه انسان شناسی ایران
موسسه ی مطالعات ملی
دفتر مشق
فرهنگ شناسی
ابتکار سبز
کمی تا قسمتی جدی
بنیاد باران
نوشته های پیشین
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
طراح قالب
POWERED BY