تبليغاتX
جامعه ی من



جامعه ی من
فهرست اصلی

آرشیو مطالب

آمار سايت

آمار سایت:
بازدید کل:
سایت های مرتبط با ما

قالب های ساخته شده:

آخرین مطالب

می خواستم بگویم اما

می خواستم بگویم،اما نگفتم.از سال روز تولد دکتر علی شریعتی،از دکتر زهرا رهنورد به بهانه ی مصاحبه اش با روز نامه ی جام جم،از صحبتهای دکتر سارا شریعتی درباره ی محسن نامجو،از آمدن برادرم از سفری 4ساله ورفتن دوباره اش شاید تا زمانی نا معلوم،از بر هم خوردن رویاهای یلدای ام با برپا نشدن جشن شب چله چهلچراغی ها،از smsارسالی دوستانم  به دلایل ومناسبت های مختلف،از سفر های استانی ریس جمهوری و استان عجیب و غریب من.

آنقدرنگفتم که فکر می کنم باید در یادداشت های تاریخ گذشته بگویم،اما شاید وقتی دیگر.



نويسنده: پریا | تاریخ: پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 | بازديدها: |

به امید روز های فردا
دوست دارم 

روز دانشجو را وقتی تبریک بگویم

که

فقط دانشجو باشم

دانشجو باشیم.



نويسنده: پریا | تاریخ: پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 | بازديدها: |

تقدیم به دوستانم,خودم و تمام انسان های خسته و دل افسرده.
جاده یعنی غربت

باد،آواز،مسافر و کمی میل به خواب

یک نفر دلتنگ است

یک نفر می بافد

یک نفر می شمرد

یک نفر می خواند

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست:مثلا این خورشید.



نويسنده: پریا | تاریخ: پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 | بازديدها: |

نام این پست را چه بگذارم؟

نوشتم از سر سرگردانی،نوشتم چون دلم در حال ترکیدن بود،نوشتم چون فکر می کردم تنها می توانم بنویسم.

دلم برایش می سوزد.برای او مادر،مریم و امیر حسین،دلم برای زن آقا معلمم می سوزد،دلم حتی برای آقا معلمم هم می سوزد دلم حتی برای افکار واعتقادات آقا معلمم هم می سوزد.

چندین بار او را دیده بودم زنی خوشرو و مهربان،بسیار آرام ومتین و دوست داشتنی.او به واسطه ی آن که اول از همه مادر دوست خواهرم وبعد همسر آقا معلمم است می شناسم و او هم دقیقا من را به همین واسطه ها می شناسد هر وقت همدیگر را می بینیم،می ایستیم و سلامی وعلیکی و احوال پرسی،گفتم (می بینیم)نمی دانم این بار که ببینمش چه می کنم؟

بزارید برایتان بگویم.بگویم از کسی که به خاطر او این پست را در وبلاگم گذاشته ام.

او باردار شد.با داشتن دو فرزند که اولی یعنی مریم 16 ساله وامیر حسین که به تصورم که باید 12 سالش باشد.او قرار است برای سومین بار مادر شود ولی نمی داند که چرا چشم هایش اینقدر درد می کند ،چرا می سوزد. آنقدر چشم هایش آزارش می دهند که مجبور به مراجعت به دکتر می شود و دکتر که می گوید:کوچولوی توی راهی او هدیه ای بس خطرناک برای مادر به ارمغان آورده است ( نا بینایی کامل ودایم).

مادر می ترسد.مادر از ندیدن مریم درمقام دانشجویی از ندیدنش در لباس عروسی می ترسد.

قلب مادر گر می گیرد از ترس ندیدن امیر حسین از ترس ندیدن بزرگ شدن پسرش ازترس این که او را در لباس دامادی نبیند.

او با تمام وجود فریاد می زد که می ترسد.اما انگار فریاد او حتی به اندازه ی یک نجوا هم بلند نبود.هیچ کس صدای او را، خواست او را،نشنید،نفهمید.

گفتند:نعمت است شاید برکت.گفتند:هدیه است و هدیه را پس نمی دهند.گفتند:خدا را قهر می گیرد.گفتند:خدا بزرگ است.گفتند: در رسم ما نیست. گفتند:از کجا معلوم که دکتر ها درست می گویند.

به خیال خود که نوزادشان،تازه واردشان اگر به جای 9ماه، 8 ماهه آید،دیگر مادر را اذیت نمی کند. قرار تولد کودک را 8 ماهگی می گذارند.

زمان می گذرد،زمان برای پس فرستادن هدیه می گذرد.زمان برای جبران می گذرد.

حالا 8 ماه از آن روز ها گذشته است. همه جا آرام است.همه آرامند.مادر آرام است در خانه ی خود در گوشه ی ساکت اتاقش .

یک ماه دیگر نوزادی می آید. نوزادی که از همان لحظه ی ورود باید یاد بگیرد که عصای سفید مادر باشد.

 



نويسنده: پریا | تاریخ: پنجشنبه هشتم آذر 1386 | بازديدها: |


لینک دوستان

پشتیبان
تیم طراحان حرفه ای قالب وبلاگ
website: www.parstheme.com
طراح: امیرحسین رهبری
Pro Designer Template Blog
Template By: ParsTHEME.com - Designed by Amir hoseyn RAHBARI