وقتی مامان می پرسه تا ساعت 11 می رسی یا نه؟وقتی خواهرم هر1ساعت تلفن می کنه که تا ساعت 11می رسی یا نه؟یعنی یا اتفاقی افتاده و با قراره بیفته.در طول مسیر هیچ وقت فکرنمیکردم اتفاق امروز قراره اتفاق بدی باشه.
من امروز ساعت11رسیدم تا به موقع سر امتحان خداوند حاضر باشم.
امروز وقتی خواهرم حرف می زد گوش های من هیچ نمی شنید چشمانم بسته بود و ومن در ذهنم به دنبال آخرین تصویر از چهره ی مریم بودم.مریمی که در چشمانش مهربانی و اراده را باهم می توانستی پیدا کنی.
مریم ، دوست دوران کودکی ام.
(همیشه دانش آموز نمونه ای بود .خبر قبولیش در رشته ی شیمی دانشگاه مازندران (بابلسر)همه ی کسانی که او را می شناختند خوشحال کرد، سال 4 دانشگاه بود که ازدواج کرد و شد همشهری امام رضا.2سال بعد هم خبر مادر شدنش را شنیدم.خدایا الان پسرش چند ساله است؟
با تولد پسرش بود که ارشد رشته ی شیمی دانشگاه شاهرود قبول شد،میخواست درس بخواند.مادرش گفت:می تواند پسرش را پیش او بگذارد که آسوده باشد و خیالش جمع.)
انگار یکی با پتک بر سرم می کوبد.
صدای خواهرم بود در گوشم وقتی که می گفت: مریم این اواخر ناراحتی قلبی داشت که 4روز پیش آمد و پسرش را پیش مادرش گذاشت و رفت به مقصد شاهرود، که وقتی رسید هر ساعت زنگ می زد که دلتنگ پسرش است و دلنگران و مادرش گفته بود:مریم مطمن باش من بهتر از تو از بچه ات مراقبت می کنم.
تمام صورت خواهرم خیس شد از اشک چشمانش وقتی که می گفت:شب بود که قلبش بی قرارش کرد، شب بود،شب بود و مریم صبح فردا را ندید.
و من چقدر امروز دلتنگم.دلتنگ تمام روزهای بچگی ام، دلتنگ بازی های کودکانه ،دلتنگ آن روز هایی که مریم بودومن هیچ وقت تصور نمی کردم که روزگاری می رسد که مریم قبل از 7آبان روزتولدش ،قبل از تمام شدن 25ساگی اش دیگر هیچ وقت نباشد،که برود ،برود و همه را در حسرت دوباره دیدن چشمان مهربانش بگذارد.
برای من دعا کنید،برای همسرش،برای مادرش،برای پدرش،برای خواهرش، برای همه ی دوستانش ،برای پسرش.
برای ما دعا کنید.
مریم جایش خوب است.شاید از بین همه ی آدم های روی زمین مریم فقط دلتنگ پسر یک ساله اش است، شاید فقط حسرت کم مادربودن را در دل صاف و پاکش دارد اما می دانم که جایش خوب است و می دانم خدا برای دلتنگ نبودن مریم او را این روزها سخت در آغوش گرفته است.
اما ما ،همه ی ما اینجا دلتنگ مریم هستیم.برای ما دعا کنید ،دعا کنید تا خدا مارا در آغوش بگیرد.
دعا کنید تا صبور آسمان ها و زمین صبرش را به ما ارزانی کند.
دلم برای مریم تنگ است.
نوشته شده توسط لعیا خاکی در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 ساعت 0:58 موضوع | لینک ثابت
حال خوشی ندارم.
وقتی بدانی تو و جانت کم بهاترین چیز های ممکن این دنیایی می توانی حال خوشی داشته باشی؟
حال خوشی ندارم وقتی می دانم هواپیمای کاسپین دیروز ساعت ۱۲ظهر سقوط کردو هموطنانم ساعت۱۲ظهر کشته شدندو من ساعت ۱۴در بهت و حیرت تکه تکه های خرد شده هواپیما را نگاه می کنم.
حال خوشی ندارم وقتی در خبر ورزشی ساعت ۱۹عصر به جای همان خبر ساعت۱۴ متوجه می شوم که تیم ملی جودو نوجوانان کشورم مسافران آن هواپیما بودند.
حال خوشی ندارم وقتی در صفحه ی هیچ شبکه تلویزیونی در هیچ امواج رادیویی و هیچ ورق های روزنامه ای وزیر راه کشورم حتی برای عرض تسلیت حاضر نشد.
حال خوشی ندارم وقتی تصاویر فرودگاه ارمنستان به نمایش در می آیدو مردمی که بهت زده اند و به پهنای صورت اشک می ریزند و هیچ خبرنگاری از فرودگاه امام تهران گزارشی نمی گیرد .
حال خوشی ندارم وقتی شبکه های تلویزیونی کشورم حتی یک نوار سیاه بر گوشه ی تصاویرخود نمی زنند.
حال خوشی ندارم وقتی که امروز,فردای دیروز سقوط هواپیما ی کاسپین عزای عمومی نیست و کشور ارمنستان اعلام اعزای عمومی می کند.
حال خوشی ندارم وقتی می بینم دیروز ۱۶۸نفر یک جا,در یک مکان,در یک زمان فوت کردند و ما امروز را هم مانند روزهای دیگرمان می گذرانیم.
حال خوشی ندارم.
نوشته شده توسط لعیا خاکی در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 ساعت 13:2 موضوع | لینک ثابت
تفاوت سازمان مدرن با سازمان سنتی چیست؟
می توان از روند تحول سازمان سنتی به سوی مدرن تفاوت این دو سازمان را بیان کرد.قبل از انقلاب صنعتی سازمان ها با همان اشکال ابتدایی خود عمل می کردنند.مردم در گروه های کوچک که ترتیبات سازمانی پیچیده ای نداشتند و کارها ساده و غیرتخصصی انجام می گرفت به سرمی بردند.سلسله مراتب سازمانی کم ونظارت بر اعضا بسیار زیاد بوده،اقتدار سنتی مستبدانه حاکم بوده است.(صبوری،1385،65)رهبری در این سازمان کاریزماتیک می باشد.رابطه ی درونی و بیرونی سازمان سنتی،اعتقادی و این روابط از نوع نخستین و غیر رسمی بوده است.(کاخساز،سایت ایران امروز)صنایع کوچک بوده که تولید اکثرا درخانه توسط افراد در سطح کم و با تقسیم کاری ساده صورت می گرفت. افراد خود صاحب ابزار تولید و کالای تو لیدی بودند.واسطه ای بین کارگر و بازار وجود نداشت و کارگر محصول را می فروخت نه کار خود را و تولید برای استفاده صورت می گرفت(قلی پور،1386،81)از سازمان های سنتی بوجود آمده با این ویژگی ها می توان سازمان های خانوادگی و صنفی را نام برد.
بعد از انقلاب صنعتی سازمان های در راستای جوامع تن به تغییر داده تا بقای خود را تضمین نمایند.در غیر این صورت به دلیل نا هماهنگی با محیط تغییر یافته سازمان ها نابود می شوند.(الوانی،1385،134)در سازمان های مدرن با اهداف متنوع طراحی شدند.(قلی پور،1386،48)واین تصمیم گیری مستلزم سرعت و دقت بیشتری است.(سایمون،طوسی،1385،78)تقسیم کار برمبنای مشاغل فنی و حرفه ای و برعقلانیت و کارآیی در این سازمان بسیار تاکید می شود.(قلی پور،1386،71)رابطه ی درونی و بیرونی سازمان مدرن از نوع ارتباطی خودی است(کاخساز،سایت ایران امروز)به وسیله ی عقلانیت ابزاری در جوامع مدرن نقش رهبری کاریزماتیک کمتر می گردد(قلی پور،1386،81)شیوه تولید سرمایه داری شامل مالکیت خصوصی و وسایل تولید نسبتا پیچیده ای است(صبوری،1385،50)کار به وسیله ی افراد صورت می گیرد که فاقد وسایل تولید هستند در حقیقت در بخش تقسیم کار سرمایه ای وظایف کارگر بسیار جزیی و تخصصی می شود،کارگر محصولی برای فروش ندارد و به سرمایه دار وابسته است.کار کارگر تکراری و فرصتی برای خلاقیت او باقی نمی ماند(صبوری،1385،50)و البته سازمان به گونه ای به تجلیات شخصی بی تفاوت است.(کاخساز،سایت ایران امروز)انگیزه اصلی تولید مبادله و افزایش سرمایه ی سود است.
گیدنز عوامل موثر بر سازمان های امروزی را کارکنان حرفه ای ،محیط فیزیکی سازمان،تکنولوزی اطلاعات،نظارت و انضباط سازمان بیان می کند.(گیدنز،1384،236)همه ی سازمان های امروزی ماهیت بوروکراتیک دارند(گیدنز،1384،319)که صفت بوروکراتیک بودن سازمان مستلزم داشتن ویژگی های بوروکراتیکی است که وبر در نظریه ی خود بیان داشته است،وجود سلسله مراتب(مقامات بالا با وجود قدرت دستور دهی مورد نظارت هم قرار می گیرند)تقسیم کار(هرکس مسول اجرای وظایف خود است)غیر شخصی بودن رفتار(رفتار از یک برنامه ای از پیش تعیین شده پیروی می کند)و....(صبوری،1385،74)که بررسی این ویژگی های بوروکراتیک یکی از عوامل اصلی تفاوت میان سازمان سنتی و مدرن می باشد.
منابع:
1- صبوری،منوچهر(1385)جامعه شناسی سازمان ها،تهران:نشر شب تاب
۲- قلی پور،آرین(1386) جامعه شناسی سازمان ها،تهران:نشر نی
3- گیدنز،آنتونی(1384)جامعه شناسی،ترجمه منوچهر صبوری،تهران:نشر نی
4- سایمون،هربرت(1385)رفتار اداری،ترجمه محمدعلی طوسی،تهران:نشر مرکز آموزش مدیریت دولتی
5- کاخساز،ناصرwww.iran-emrooz.net(27/12/1386)
نوشته شده توسط لعیا خاکی در پنجشنبه هجدهم تیر 1388 ساعت 9:0 موضوع | لینک ثابت
خیلی سعی کرد تا همه چیز رو بفهمه،اما نتونست.سعی کرد به کمک فیزیک و ریاضیات و حتی فلسفه همه چیز رو اندازه بگیره اما نا گهان دریافت که در هستی، چیزهایی هست که با ابزار های او نمیشه اون ها رو اندازه گرفت یا فهمید. پس گیچ شد و فرو رفت.بعدهمه محاسباتش رو خط زد و از نو شروع کرد. همه ی اجزا رو شمرد اما حس کرد چیزی این وسط کمه. فرمول های او جایی نیمه تمام می موندند.دوباره گیچ شد،پس فرو رفت. طیبعت،آزمایشگاه ها و کتابخانه ها رو جست و جو کرد اما نیافت.می خواست برگرده اما نتونست ،راه آمده مثل کلافی سردرگم،پیچیده و ناپیدا بود. می خواست پیش بره اما نتونست:راهی که می رفت بن بست بود.پس کلافه شد،لغزید و بازهم فروتر رفت .فرصت تمام می شد و او در جاده ای کدر می رفت و بر می گشت. می رفت و فرو می رفت.برگشت و فرو تر می رفت.ناگهان هرچی رو که یافته بود هم از دست داد و پرسش ها زیاد و زیادتر شد. معما ها بیش ترو بیش تر شد و ذهنش تاریک شد.چراغ روحش خاموش شدو ظلمت به جانش افتادو. کور شد و سررشته از دستش رها شد،پس فروتر رفت. دیگه به جای این که او مسله رو حل کنه خودش به پرسشی دشوار و بغرنج تبدیل شده بود که باید کسی خودش رو حل می کرد.ناگهان من اون رو یافتم . گفت:من او رو حل کرده ام .گفت:من پاسخ همه ی پرسش های دشوار او هستم. وقتی دانست پاسخ چیست ابزارهاش رو دور ریخت واز اون ها گریخت.اما این کافی نبود . او باید هنوزهم می گریخت. باید دور می شد . پس فرو تر رفت . سنگی که برداشته بود سنگین بود پس ترازوش شکست و نظمش به هم ریخت . از بی نظمی پریشان شد.و دورخودش چرخید تا رها شود اما فرو تر رفت. بی قرار شد. بالا رفت .بالا و بالاتر رفت . اما هنوز کافی نبود .آن چنان بالا رفت که ناپیدا شد اما باز هم کافی نبود. پس در خودش فرو رفت و کوچک و کوچکتر شد و از آن ارتفاع فرو افتاد. پس تباه شد.
(روی ماه خداوند را ببوس، مصطفی مستور،نشر مرکز)
نوشته شده توسط لعیا خاکی در یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت 9:56 موضوع | لینک ثابت
موبایلم هرچند دقیقه یک بار به صدا در می آید، هر بارکسی آن سوی خط سخن می گوید و من هیچ نمی شنوم و من تنها خستگی را، ناامیدی را، و خشم را می شنوم.
ساعت 3:10بامداد است .چشمانم بی خواب است ودلم آشوب.
امشب حس می کنم خسته ام، خسته از 23 سال زندگی کردن، خسته از تصور بودن، خسته ام .می خواهم فریاد بکشم کاش توانی بود برای فریاد کشیدن.
خدایا چرا اینقدربی قرارم! پس طاقتم چه شد!آن همه تحمل که نعمتم دادی!؟
((و ما برای هر امتی شریعت و معبدی مقرر فرمودیم تا بذکر نام خدا پردازند که آنها را از حیوانات بهائم روزی داد پس بدانید که خدای شما خدایست یکتا همه تسلیم فرمان او باشید و ای رسول ما،تو متواضعان و خاشعان را بشارت بده(34)آنهایکه چون یاد خدا کنند،دلهاشان هراسان شود وهر چه مصیبت ببینند صبور باشند و نماز به پا دارند واز آنچه روزیشان کردیم انفاق می کنند(35)سوره حج))
قرآن را می بندم، سجاده ام را می خواهم.
الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر
2رکعت نماز صبر می خوانم بر من واجب قربت الی الله.
نوشته شده توسط لعیا خاکی در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 8:26 موضوع | لینک ثابت
بابابزرگ،مامان بزرگ،مامان،خاله ها،خواهر،دخترخاله،پسرخاله.
یک دیگ پرازآش،یک پارچ پر از شربت آلبالو،یک کیک شکلاتی،یک ظرف آجیل،چند تا برگه کاغذ برای اسم فامیل،یه توپ پلاستیکی 2لایه برای وسط بازی،چندتا فشفشه،چندتا هیزم خشک،نفت،یه مشت اسپند
سرخی تو از من،زردی من ازتو
خاطره ساز شدیم در سه شنبه ی آخر سال
خاطره ای برای فرداها
نرم نرمک می رسد اینک بهار،خوش به حال روزگار
نوشته شده توسط لعیا خاکی در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت 12:56 موضوع | لینک ثابت
بررسي تغييرات در آداب و رسوم ازدواج در ميان 3 نسل خانواده
مقدمه و تعريف مسئله
با تغيير و تحولات حاصل شده در جهان و ساختارهاي جوامع اين موضوع مطرح مي شود كه آيا ارزش ها و باورهاي جامعه ي ما نيز دچار دگرگوني گشته است؟ در پاسخ به اين سوال 2 نظر وجود دارد يكي آن كه ارزش ها و باور ها دچار دگرگوني گشته است و ديگري آن كه سنتها و ارزشهاي جامعه با اندكي تغيير چون گذشته پابرجا هستند.
نوشته شده توسط لعیا خاکی در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت
کنار آشنای تو،آشیانه می کنم
فضای آشیانه را ،پر از ترانه می کنم![]()
![]()
کسی سوال می کند،به خاطر چه زنده ای؟![]()
![]()
![]()
ومن برای زندگی ،تو را بهانه می کنم.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط لعیا خاکی در جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 10:19 موضوع | لینک ثابت
موبایل،کیف پول و دفترچه تلفنم روازکوله پشتیم خارج می کنم.یادم نمی آد که چه کسی اولین بار بهم گفت:بهتره با کیف خالی برم باشگاه. روزای اول حرفشو تحویل نگرفتم اما بعد فکر کردم از دست دادن موبایل و کیف پول شاید مهم نباشه اما همین که توی اون لحظه تمام فکرو ذهنم خراب بشه و اعصابم بهم بریزه اصلا نمی ارزه.
نوشته شده توسط لعیا خاکی در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت
دکترباپدر صحبت می کند،رنگ از روی پدرمی پرد،شل می شوداما بازهم باصلابت می ایستد. اومرد است. درتمام این لحظات دلم به حالش می سوزد.یکی،یه روزی،به او گفت: مرد شدن یعنی خم به ابرو نیاوردن،ناله نکردن حتی آه نکشیدن،وپدر سر مشق دوران نوجوانی و جوانی خود را خوب مشق می کند.
روزها ی آخر فرجه های امتحانی بود در تمام این 3روز دست ودلم به هیچ کار نمی رفت چه برسد به خواندن درس.فکر زندگی یک مرد بدون یک پا با تمام تعریف هایی که جامعه ی من از یک مرد دارد برایم کابوس شده بود.
نوشته شده توسط لعیا خاکی در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 1:22 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
حرکت از نو
دکتر محمد فاضلی
دکتر رازقی
انجمن جامعه شناسی ایران
فصل نو
خدای من
دکتر ناصر فکوهی
دکتر نعمت الله فاضلی
چهلچراغ
گل آقا
روزنامه ی اعتماد
دهخدا آنلاین
پایگاه اطلاع رسانی دکتر علی شریعتی
همشهری آنلاین
خبرگزاری ایسنا
جامعه، جمعيت و فرهنگ
پشت بام
صراحت گو
یادداشت های دوبرادر
باران دخت
هسته علمی علوم اجتماعی
پوست نارنج
خانه انسان شناسی ایران
موسسه ی مطالعات ملی
دفتر مشق
فرهنگ شناسی
ابتکار سبز
کمی تا قسمتی جدی
بنیاد باران
نوشته های پیشین
مهر 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
طراح قالب
POWERED BY